کتاب سنج-نقد وبررسی و دیگر یادداشتها....

Saturday, April 30, 2011

کدام سایه از آبی ها

دفتر شعر

شیرین رضویان

چاپ اول 2009 - لندن

ناشر: انتشارات آسا

آخرین دفتر خانم شیرین رضویان، که اخیرا به دستم رسیده، شامل سروده های سالهای اخیر ایشانست در 209 صفحه و دنبالۀ آن، سروده ها به زبان انگلیسی در 45 برگ؛ که انتشارات آسا درلندن منتشر کرده است.

شیرین، شاعرجوان و جستجوگر پرتلاشی ست که مانند همنسلانش درمکاشفۀ هؤیت زن، خود را به هردری میزند تا دردهای کهنه وانباشتۀ تاریخی زن ومصیبت های زن بودن را فریاد بکشد. اینکه سال هاست شاعران زن درادبیات ایران، با رنگ و بوی عصیانِ عریان، فصل تازه ای گشوده اند و حضورشان را درمبارزه ومقاومت تثبیت کرده اند یک ضرورت اجباری ست درتاریخ معاصر. تحول درشعر زنانِ پس ازانقلاب نیز، گواه بارزی ازمقاومتِ مستمر و پیشتازی آنهاست؛ در دریدن پرده های جهل واوهام، که درجلوه های گوناگون ادامه دارد. از تجمع مادران درگورستانهای ویران شده به دست حکومت گرفته، تا مراسم یادبودها برای جگرگوشه هایشان؛ که حکومتگران ودستاربندان غارتگررا بدجوری پریشان کرده است.

سیاسی شدن شعر زنان، نمایش هنرمندانه ای ازاعتراض های عصیانی ست به خفقان موجود واستبداد مذهبی که چترسیاهِ حهل را، درسراسر وطن گسترده است.

دفتر شیرین را باز می کنم:

با نخستین مصرع دردهای پیرانه زیرپوستت می سُرد واشکِ دردها سرریز می شود:

«باز اشک / این آب افشره ی/ دومیوۀ حزین تنهائی ست / که شفاف وشور/ ازپشت شیشه/ به شب سلام می گوید»

باز اشک ازتکرار اشک ها میگوید واشک های مکرر را یادآور می شود. اشک امروزی من تازه نیست. با بغضی گره خورده درگلو تلنگری میزند به فرهنگ موجودِ تحمیلی که سراسر ماتم است و عزا. با اشک، در تنهائیِ همیشگی ام بار آمده ام و با این اشک ها به شب سلام گفته ام تا روزهای دیگر. اشک جزو لاینفک من است. منِ زنِ ایرانی با اشکِ زن بودن، با جهل شما مقابله می کنم.

شیرین در «باجامه ای پریده رنگ» تابلویی زیبائی میآفریند. سیمای زن و هرآن چه بر او رفته را، به نمایش می گذارد. زبان پخته وهماهنگی مضمونها و رنگ ها، ازغنای فکری و ذوق سراینده روایتِ خوشی را به مخاطبین نقل میکند:

«بردامن سبزش/ جای سم ستوران را / برسینه ی سپیدش/ خراش پنجه های شقاوت...» را

... و اینجا با مکثی کوتاه، ازفاجعه غارتگران وپنجه های شقاوت، فاصله می گیرد وازهفت سین و بهار وعید وشادمانی میگوید. درد را فراموش نکرده. درد بخشی ازتن واندام و ملکۀ ذهنی اوست، در کمینگاه روحش لانه کرده، اما او با صبرمادرانه در«زهدانش/ پرورنده ی عشق / عشقی که او را / به خاطرش سنگسار می کنند» ازعشق، ازطبیعت، از زیبائی های هستی میگوید. می داند که ازذرات خونِ عشق، حتا درسرزمین جهل لاله میروید. با چهرۀ شاد وخندان به تعصب جاهلان لبخند میزند مغرور و باوقار.

«شگفتا / که هنوزایستاده و مغرور/ باپیکری/ که برتنه اش/ عاشقان/ نام خود را/ با چاقوی جهل تراشیده اند. ... شگفتا /هنوزایستاده است/ با دوانار خونین/ به جای دو پستان/ وترنجی از رنج/ به جای زهدان/ بردامن سبزش/ جای سم ستوران است».

دردهای بیشمار زن، زیرپوستش لانه کرده. ناله ها از دل شاعر برمیخیزد وبردل خواننده مینشیند و اثرمیکند، اثرات قابل درک اند و فریادها به حق. این درست است که دراین سرزمین زن ومرد باغُل وزنجیرِاسارت بارآمده، به خفقان وتنگیِ بیان واندیشیدن معتاد شده اند، اما دنیایی که سنتهای مرد سالاری برای زن آفریده و تحمیل کرده فضای ویژه ای از جهنم موعود را دارد که میباید زن باشی تا طعمِ زهرش را بچشی!

هماهنگی صحنۀ چنین فاجعه، با توصیف شاعر در «با بهار می آیم» باورهای فکری اورا بیشتروبهترتوضیح میدهد. درحالی که:

«صدای زنجره ازپشت شبهای تابستان و قل قل سماور می آید ماه سر می کشد از فرازشانه ی الوند درشب شعرو شور وعرفان شهر من، همدان.»

با چند کلام کوتاه، حضور سیاهِ سرنوشت زن را به نمایش می گذارد:
« ... صدای زنجره می آید؟

نه

نه

این صدای زنجیر است

این صدای ضجه ی زنهاست

زوزه ی فرود آمدن تازیانه است

... ...

و از محراب قدرتشان

جهل می تراود وتاریکی»

رود جاری زئدگی ادامه دارد. شاعر، امید می آفریند که مبادا یأس و حرمان دردل ها رخنه کند. تازیانه ها، بر می گردند. این بارکه برگشت با لعن ونفرین و بسی بیرحمانه برگردۀ ستمگران می نشینند. شیرین این را خوب می داند. درسیمای مادری دوراندیش و مهربان نوید شادی سر می دهد:

«به الوند وگنجنامه بگوئید / ای لادن های سربزیر/ بگوئید من با بهار در راهم.

اشکم جاری می شود ازاین همه درک و صمیمیت!

شیرین با پیشینه های تاریخی زن آشناست. دردها را می شکافد، درد زن و زن بودن را. از نیش ونوش به این و آن بیزار است. قمپز در نمی کند. ادعای اسطوره شناسی ونخبه شناسی یا مثلا فلان ادیب و شاعرشناسی را ندارد. فرهنگ وادب کهن ایران را میشناسد. تولاک خودش هوشیاراست واهل مطالعه. و دردایرۀ خلاقیتِ هنری شاعری جستجوگراست. وچقدرخوشحال شدم که دراین دفتر سروده های پخته و زبانی پاکیزه دیدم و سود بردم.

یقین دارم که شیرین با این دفتر به بار «ادبیات ایران درتبعید» افزوده است. با آرزوی موفقیت همیشگی برای او وهنرش.

Saturday, April 09, 2011

جونم واست بگه

جواد مجابی

ناشر: پن پاب

چاپ اول . زمستان 2009 . استکهلم

این اثر که شامل بیش از50 داستان کوتاه است در 447 صفحه در سوئد چاپ و منتشرشده است.

داستان ها، به کوتاهی هریک با مفهوم ویژه ای خواننده را سرگرم میکند. نهیب میزند. فریادِ پنهانش در گوش ها میپیچد تنوع قصه ها در فضاهای گوناگون و مطبوع که مجابی برای مخاطبین خود آفریده، خواننده را تکان میدهد. شوقِ دنبال کردن اثر داستان، طول زمان را میکُشد. وقتی کتاب را میبندی، دردنیای پراز راز و رمز قصه ها سرگردانی.

هرداستان طرحی زیبا به همراه دارد. طرح های هنرمندانۀ نویسنده، زنده و گویاست انگارکه در تماشای تابلویی، هنرمندِ اندیشمندی لبخند به لب، و گاه به طنز و ریشخند، غوغای هستی را برایت روایت میکند .

نخستین قصه این اثر«مرغ زیرک چون به دام افتد». داستان گیرائی ست: ازدام افتادن آدمی، درقصه های شیرین و فریبنده . معتادانِ قصه، قصه گورا میکشند. گویا پی برده اند که قصه ها مانع رشد اندیشه و فکر است و پای منبرآنها نشستن کاریست بیهوده. اما با جان سختی عادت ها چه باید کرد؟ جان کلام در راز اعتیاد نهفته است.

«اولین کسی که از زورسرما به اتاق برگشت صدای قصه گورا شنید. ... قصه درفضا حرکت میکرد. لغت به لغت ... ... سومی ازحیاط گذشت قصه با آنها حرکت کرد روی پله، در رختخواب و درکوچه. آنکه در کوچه میرفت اندیشید نمیبایستی ازآغاز دل به قصه میسپردیم. »

در ص 113 داستان : «آن جا که پیدایم کنند» داستان قتل های پنهائی ست. آدم هایی که توسط مأمورین رسمی کشته میشوند. قبلا، طرح برگ 111 اشاره هائی به خواننده القاء کرده است. پرندۀ ریشدارخیالی و زنی نیمه عریان با دو پستان آویزان. «روز بعد آن کوتاه قامت ریزنقش به پانسیون آمد، به اتاقم منتظر بودم با ترس، که تهدیدش را عملی کند. رسیده و نرسیده اشاراتی کرد به فعالیت هائی که در زمینۀ حذف درممالک مترقی و بلافاصله با لحنی مؤدبانه تأکید کرد که همکارانش، ازاین قضایا چندان دلخوشی ندارند، مگر مجبور شوند. سعی میکرد امنیت خاطررا با کلماتی دو پهلو به من حالی کند. ... ... وحشتم به اوج رسیده بود که گلوله دررفت ...»

نویسنده، در«سرسری همان سرتاسری ست»، روان اکثریت وساده اندیشی عوام و مهمتر، موضوع فاصلۀ طبقانی را با زبانی ملموس به چالش گرفته است. داستان میگوید: ملکه ای درجمهوری نوپای ساحلی، پوشش تازه ای برای خود انتخاب میکند. سالی نمیکشد که مردم «ازمزیت آن لباس داد سخن ندهد.» جامعه، به آن لباس عادت میکند. اما پس از مدت زمانی کوتاه «جانوران موذی شناخته و ناشناخته زیرپوشش های توبرتو راه افتادند.»

دراین گیر ودار مصیبت بار وآلودگی و بیماری عمومی، ملکه ازاین درشگفت است که

«چرا عامۀ مردم از یک موهبت ملوکانه چنان سخن میگویند. که انگار به عذابی گرفتارند.»

دربخش دوم همان داستان ، درادامۀ اصلاحات ملکه، طبقات گوناگون جامعه در«مرکزهویت ملی» به ثبت میرسند. با نصب علامت های تازه، تمیز زنان ازمردان و راه افتادن نوعی خشونت قانونی درمدارس ورزشی با تصویرهای "خرس و گرگ" که برلباس ها نصب شده، عکس هایی ازسرهای بریدۀ دشمنان میهن برسینۀ جنگاوران ... کینه های گذشته را بیدارمیکند. همزمان، بی بند وباری جامعه به گوش ملکه میرسد. میپرسد این: «برهنگی بی حیا مختصر لرزه ای به ارکان نظم جامعه می اندارد تا حالا شکافی برداشته؟ عرض کردند خیر. فرمود هروقت شکاف برداشت ... بگذارید بکنند آن چه می خواهند بکنند.»

داستان «پیاده روی کافه ری وی یرا»

دویار دبیرستانی بعد از بیست سال بهم میرسند. شاعر و قاتل. شاعر خبردارشده که «رفیق دوران دبیرستان تا «کنون یک عضو فرهنگستان و یک مترجم و یک نوول نویس را ربوده وکشته بود.» قاتل هم پی برده که شاعر ازشغل او آگاه است. با تمهیداتی برای خوردن کاپوچینو به قهوه خانه ای میروند. پشت میزی مینشینند. صدا میترکد. «قاتل پشت به ساختمان داشت وهیکل درشت مرا ازدید روبرو پنهان میکرد.»

قاتل که شاعر را به دامگاه کشانده به قتل میرسد।

اما درباره 7 داستان پایانی هرگز گمان نمیکردم جواد، با آن قیافه مهربان ولی کم خنده اش، اینقدرشوخ طبع باشد و راویِ هفت داستان رآلیستی «تیزنامه » با تمام شواهد عینی. به ویژه داستان 6 که هم مستند است وهم تازه برای نسل تبعیدیان درمعرفی فرهنگ و سنتِ پایدار و دیرینه. ونکتۀ دیگر اینکه، نویسنده، با استفاده از یادمانده های دوران کودکی و نوجوانیِ خود، بازیگران و عاملان تیزنامه را بدون کمترین کبر و غرور به مخاطبین معرفی می کند.

Monday, January 10, 2011

درددل یک کارگر

برگرفته از سایت نیاک

سلام آقای احمد سیف . از خوانندگان همیشگی شما هستم و البته تخصصی در اقتصاد هم ندارم . تکنیسین مکانیک هستم و خواستم نظرم رو در این زمینه بنویسم .
خب من فکر می کنم این وسط آدم هایی مثل من که تنها زندگی می کنند و سهمشون هم چهل هزار تومان بیشتر نیست بیشتر ضرر کردند . خب من یک صورت از مخارج را براتون می نویسم خود شما و خواننده های شما قضاوت کنند که با این چهل هزار تومان و حذف سوبسیدهای انرژی و ... من نوعی چه کار کنم .

کار من تعمیر ماشین آلات سنگین است .یک کار سنگین که کمردرد هم گرفتم و سختی کار هم به ما نخورده از نظر قانونی که زودتر بازنشسته بشیم . چون با سنگینی کار فکر نمی کنم بتونم 30 سال کار کنم .
مجرد هستم . 33 سال دارم و جدا از خانواده زندگی می کنم.
حقوقم بعد از 15 سال 600.000 تومان است . از سال 1375 سابقه بیمه دارم .از ساعت 6 صبح از خانه میرم بیرون تا 7-8 شب که برسم منزل .
مصرف برق من در هر ماه حدود 160 کیلو وات است و کلا آدمی هستم که تو نور کم زندگی می کنم و هفته ای یک بار هم ماشین رختشویی روشن می کنم یعنی توی دو دوره که قبض می یاد چهارهزار و سیصد چهارصد تومان پرداخت می کردم . هر کیلوات 16 تومان بوده تا قبل از این و بعد از این هم فقط تا زیر 100 کیلووات مشمول 16 تومان میشه . این سری فکر کنم باید 12-13 هزارتومان بدیم در خوشبینانه ترین حالت فقط واسه برق . خداییش هم دیگه نمی دونم چطوری کمتر مصرف کنم . همه لامپها کم مصرف هستند توی خانه و دیگه بچلونیم هم از این پایین تر نمیاد مصرفم . خب این شد برق . البته مصرف برق مشترک ساختمان ما بماند.
حالا بریم سراغ گاز . سر راست بگم قبض گاز اومد در خونه چند روز پیش برای چهار طبقه و چهار واحد که اون پایینش هم نوشته بود : مشترک عزیز بدون یارانه می شه 140.000 تومان . خب یعنی تقسیم کنیم توی چهار واحد میشه واحدی سی وپنج هزار تومان.
یعنی کل چهل هزار تومان که می دن به ما با این پول گاز پرید و علی موند و حوضش . یارانه تمام شد رفت پی کارش .
قبض اب و تلفن و ... بماند .
حالا بریم سراغ نان .
من نان سنگک می گیرم بدون خاش خاش 400 تومان با خاش خاش 500 تومان ! خب من یک و نصفی نون می گیرم دو سومش را صبح می خورم که جون داشته باشم سرسیلندر و بلند کنم . ناهار هم با برنج، نصفی نان می خورم و شب هم غذام نونی معمولا . یعنی مصرف روزانه من با هشتاد و هفت کیلو وزن یک نان و نصفی است در روز . به دو تا هم می رسه . چون کارم کار بدنی و صئعتی محسوب می شه .صرف هم با خوردن نان سنگکه . چون لواش دونه 100 تومان خیلی گرونتر در میاد برای امثال من که هر کدامش یک لقمه میشه .
بنزین که شد 700 تومان و همه هم در جریان هستند . برای رسیدن به مترو باید دو کورس ماشین شخصی سوار شم . میگرفتند 300 تاتومان . حالا 450-500 . یعنی قدیم بخواید حساب کنید از سر تخت طاوس تا دو تا چهار راه بعد از از شاه عباس و نادر شاه قدیم . بلیط مترو هم که می خریم و برگشت هم دوباره 450-500 میدیم که از ایستگاه مترو برگردیم سر خیابان. بعد اگه شخصی باشه که گفتم چقدر می گیره . اگر هم تاکسی سوار کنه که عملا تاکسی متر تو ایران کاربردی نداره و دکور محسوب می شه . بعد هم میگی چقدر بدم ؟ یارو می گه یک چیزی بده دیگه ! بابا چقدر بی صاحب این مملکت آخه . تو نرخ داری . هر که یک چیزی می گه . عشقی شده کلا همه چیز .
به هر حال چاره ای نیست چون ماشین هم ندارم و اگر هم داشتم بنزین هفتصد تومانی برام صرف نمی کرد سوار شم به اضافه هزینه های جانبیش مثل بیمه و سرویس و خرج های غیر مترقبه . تازه من عیال وار هم نیستم و نون خور هم ندارم و راستش با این وضعیت تا مدت ها هم نمی تونم جز خودم چرخ زندگی فرد دیگری را هم بچرخونم ، خرج الکی هم ندارم اما اخر برج که می رسه می بینم کیفم خالی شده .
اجاره خونه - این محلی که هستم 10 تومان پیش می گیرن با ماهی - 350 تومان اجاره برای خونه 50 متری . لونه مرغ . حالا شما ببینید من هزارجور خرج دیگر هم دارم که اینجا ننوشتم . دوا و درمان - هزینه های سربار - آموزش و آب و دون و رخت و لباس و ...
تفریح هم که دیگه حرفش رو نزنم بهتره .
اقتصاد مملکت مبتنی بر این شده که من یه پولی میدم به شما ، شما میدی به یکی دیگه و اونم میده به اون یکی و .... خلاصه اقتصاد جیب به جیب .
من خیلی نوشتم و اون هم پراکنده اما هدفم این بودکه در ارتباط با مقاله شما صورتی از چند خرج روزمره را بنویسم تا با چهل هزارتومان چندرغاز یارانه ها مطابقت بدید .
ممنون
علی هستم.

Friday, October 29, 2010

حدیث نفس

حسن کامشاد

نشر نی 1387

328 صفحه

اخیرا توسط دوستی کتابی به دستم رسید بسیار گیرا وخواندنی، طوری که تا برگ پایانی نتوانستم کتاب را از خود دورکنم. با شوق و لذت خواندم وپاره ای از یادها را با مروری دوسه باره. تا رسیدم به برگ 308 پایان روایت ها . بگویم که قبلا با نام نویسنده ازطریق ترجمه هایش آشنا بودم و به ویژه با ترجمۀ (تاریخ بی خردی) اثر کم نظیر باربارا تاکمن، و درگذشته های نزدیک ( قبله عالم) راخوانده بودم اثر پژوهشی عباس امانت را. اما حدیث نفس از جنس دیگری ست. ناب است و دلنشین. با همۀ رنگ بوهای بومی، از اصفهان - زادگاه نویسنده - گرفته تا اروپا وگشت و گذاری در سایر نقاط جهان، هرجا که هستی بوی وطن را با حدیث نفس ش دررگهایت تزریق میکند و درجانت میپراکند. جدی و شوخی با زبان نرم و لطیف خاطرات طفولیت را میگوید و از ختنه سوران ش و شیطنت های بچگی، از محلۀ گود لُرها که درآنجا چشم به دنیا گشود و خواننده را با خود میگرداند و میچرخاند در دنیای شیرین کودکی. دنیای واقعیت و خیال با همۀ زشت و زیبائی های هستی. زندگی را روایت میکند....
متن کامل

Sunday, August 01, 2010

احمدسیف

بت ها و ستاره ها
نشسته ام تنها
و شب تداوم تلخی دارد
گوئی نشانه ای ز سحر نیست.
نشسته ام تنها
ومرغ بی قرار خاطره ام
پر می زند تا دوردست نوجوانی من
آن روزها
چه زود گذشتند
در قلب كوچكم امید
هم چون خزر
خروش عجیبی داشت
شفاف و پرستاره بود، آسمان دلم
مثل سحر،
در انتظار بوسه ی خورشید
خورشید پاك رهائی،
مشتاق و بی قرار
آن روزها، اما چه زود گذشتند.......
امروز.....در خود نشسته ام،
شكسته،
دل خسته،
ترسان و ناامید..
پرسی چه شد؟
درست نمی دانم.
برقی جهید، شاید كه زلزله افتاد
درست نمی دانم
بت های خاطره ام اما
یك یك
چون سومنات فروپاشیدند.
این هم عجیب بود
دیدم نشانه ای ز والی غزنین نیست
بت های من
به دست خویش شكستند
دریائی از شكستگی و حیرانی....
آن سو ترك... ولی
و آنچه بود،
بت ها،
از آن صفای قدیمی، خالی
چون ساقة بلوط كهن سالی،
پوكیده از درون..
گوئی ز خواب پریدم،
اما، نه خواب،
از توهم بیداری...
دیدم
به جای شیر،
شیر شجاع عرصه ی پیكار
روباه، خردحقیری نشسته است
دیدم، به جای آهوان نجیب نجابت،
آن آیه های پاك حقیقت جوی،
حربا نشسته بر مسند فریب
دیدم دریا، دریا صفای قدیمی
و كوه كوه صلابت و عزت
دنیا، دنیا رفاقت و آزادی
جایش نشسته
مشتی عروسك كوكی،
جرثومه های مكر و حیله و تحقیر....
بت خانه
از صفای قدیمی خالی،
ویرانه ایست كه ویران تر، بهتر...
دیدم، منزلگه عقاب،
كنام جغد حقیری گشته است
و شب، تداوم تلخی دارد
و شب، تداوم تلخی دارد
خفاش های یائسه
خفاش های جهل مركب
در تداوم شب
آوازهای یاس
سرداده، بی خیال
آوخ، چه روزگار سیاهی بود....
دیدم به جای رود روان باید
از منجلاب
چند هزارساله ی مرداب
معجون گندناك لجن
بر این كویر تب آلود سینه بیافشانم
دیدم... هیهات!
به جای بابك
سردار نامی تاریخ،
افشین دون نشسته
آن اجنبی پرست كه بابك را
با بوسه ای به دست خلافت تعویض كرده بود
تا آن كه دست و پابریده، پیكر بابك را
بر دارهای فاجعه
مصلوب كرده ببیند
دیدم عجب!
بت های من،
عمامه های سرخ به سر دارند،
اما نه سرخ جامه،
سیاه است، جامه شان...
افكنده سر به زیر
مویه كنان،
با كوله بار توبه و تعظیم
از قاتلان بابك عفو می خرند..
دیدم برای این كه بمانند
مثل لجن كه در ته گنداب
بر هر چه زنده است،
بر هر چه كاندر آن،
نشانی ز زندگی ست،
شمشیر های كینه كشیدند
دیدم فقط، برای این كه نمیرند،
نه این كه زنده بمانند،
ابلیس شوم مرگ را
به ستایش نشسته اند...
بت ها، چه سرنوشت غم انگیزی دارند؟
+++++++++
نشسته ام تنها،
و مرغ بی قرار خاطره ام
پر می زندتاسرزمین خوب رفاقت ها
می بینم
«بت های» نازنین نوجوانی من،
هر یك ستاره اند،
نه یك بت...
یك ستاره ی نورانی
و آسمان، آن گونه پرتلاطو و زیباست
كه در روزگار كودكیم حتی،
این سان، زیبا نبود، هرگز..
از عمق سینه،
سینه ی لبریز كینه ام،
فریاد می كشم...
بت، باید كه بشكند...
خواهد شكست..
اما ستاره ها، هرگز...
با آن كه آسمان
لبریز از ستارة رخشان است
اما زمین هنوز،
منزل گه مقدس این پاره های نورانی است
اما زمین هنوز...
آه ای ستاره ها...
ای ستاره های سحر
آغاز صبحدم....
مباركتان باد...


Tuesday, May 25, 2010

ادبیات حشونت. موریانه ای که به جان فرهنگ افتاده

غربِ روشنگر، درعصرروشنگری با گشودن افق های تازه، جهان را تکان داد. قرائت تازه ای از هستی وانسان با مفاهیم دیگری که خلافِ سنت وعادتِ زمانه بود عرضه کرد. موانع زیاد بود وگوناگون با مشکلات فراوان که با درایت ومتانت ازسرراه برداشته شد و زمینۀ پیشرفتها دردسترس قرارگرفت. بذر اندیشه ها که تازه بود و نامأنوس شکفته شد و به بارنشست. پیشروان فکرِی با پراکندن افکارخود که تفسیر تازه ای از: قانون، آزادیِ اندیشه و بیان، و حرمت حقوق فردی را روایت میکرد، جهان را درآستانۀ دگرگونیهای حیرت آور قرارداد با دستاوردهائی که فردیت وهؤیتِ انسان را به رسمیت میشناخت. رویاروئی با مخالفین عقیدتی ازچنین پدیدۀ نوپا سربرآورد، و با تبعاتِ گوناگونش فرهنگ ملت ها را نفس تازه ای دمید. رابطه ها گسترده ترشد و بحث و گفتگو، نقد و انتقاد جان تازه ای گرفت. و آرام آرام مشعلدار "عقل نقاد" شد. استقبال اندیشمندان ومتفکران، زمینۀ مناسبی فراهم آورد تا نقد و انتقاد ازکانال سیاست و ادبیات وهنر توسط جهانگردان وبازرگانان ورسولان مذهبی و سیاسی درسطح جهان راه پیدا کرد. درکشورهایی نیزسایه انداخت با حرکتِ بسیار ضعیف که عادت ها تیره و تارش کردند و به زیر کشیدند. تعجبی هم نداشت. طاقت نیاوردند. سنت، حتّا نتوانست، سایه ها را تحمل کند. ذاتِ درکِ مفهوم نقد به خطا رفت. توهین وناسزا، فحش وفضیحت با نام تازۀ نقد بر سر زبانها افتاد ورواج پیدا کرد. درنتیجه، نقد با خشونت ودشمنی وانتقام گره خورد ودرفرهنگِ جامعه غلتید. طولی نکشید
افکارخام نوگرایانِ جامعۀ مقلد، در دام تنگ نظریها که بیسابقه هم نبود گرفتار شد ونوزاد پا نگرفته را به مسلخ فرستاد. با نفوذ عادت زشت خشونت به عرصۀ داوری و تمیز کیفیت آفریده های فکری، ادبی و هنری، این بخش نیز به شدت آلوده شد و آسیب پذیر. شکست پدیدۀ نقد درکشور، سبب شد که درهای بحث وجدل سازنده ومفید درهمۀ زمینه ها همان گونه بسته بماند. بحث و گفتگو وپیدا کردن راه های مسالمت درحل مشکلات، برخورد باعقاید دگراندیشان با همان رفتارهای ناپسند گذشته بماند ودرجا بزند. حاصل آنکه با شکست پدیدۀ نقد، کهنه پرستان نفس تازه کردند. با مُهر خشونت، درصیانت خردستیزیهای دامنه دار گذشتۀ خود تجدید پیمان کردند. آمال نوگرایان برباد شد و ایجاد رابطه های سالم که میرفت راه هموارکند درتحمل دگراندیشان وگوش دادن به حرف و حدیث و دردِ دل هایشان به گل نشست.
درمنطقه، اما قریب یکصد و پنجاه سال پیش فتحعلی آخوند زاده، فصل نقد [کریتیکا] را گشود. کسی توجه نکرد. مفهوم و ویژگیهای کاربُردش هرگز شکافته نشد. چیرگی اوهام اجازه نداد شکافته شود. اکثریت باعوام بود وسرنخ فرهنگِ جاری در دست دستاربندان میچرخید. حاصل آنکه جوهرِبنیادیِ آن پیام برباد رفت. حال آنکه بحث آخوند زاده، سرفصل تازه ای درآشنائیِ جامعه، با مقولۀ "عقلِ نقاد" و پرورشِ فرهنگِ "نقد" بود در تمام عرصه های فکری و نظری.

این یادداشت اندک تأملی درهمین زمینه است.
یادآوری باید کرد که دلبستگیها وشیفتگیهای عاطفی، هراندازه هم که ارادۀ شخص محکم ومنسجم باشد، انسان را معتاد میکند. مجموعـۀ عادت ها به رگ وروانِ آدمی میچسبد. درک هرپدیده نوظهوروعُقلائی خلاف باورهای گذشته، مشکل و اگرخوشبین نباشیم غیرممکن میشود. و ازآنجا که رشد و پروراندنِ اندیشه، با اعتیاد به عادتهای جاری، اجازه نمیدهد که گنجایش فکری وسعت پیدا کند، دردایرۀ فرهنگِ پیرانه میچرخد و ازهضم تازه ها درمیماند. تعصب با تقدیس پوسیده ها گره میخورد و خشونت، جوانه میزند به بار مینشیند. درمقابل هراندیشه واندیشه گرِنوظهور باعَلَم دفاع ازمقدسات، تا آستانۀ خونریزی میتازد. نادانی و درماندگی ها عریانتر میشود.
خشونت عمردرازی دارد همراه با تمدن انسان وعمربشری که ازسابقۀ دیرینه ای برخورداراست. به نظر"داروین نشانی ازلی ازسیرتکامل است." [نشانی بدخیم ارتوحش که درتمدن های پیشرفته با نقد وگفتگو رنگ باخته است] گذشتن از مراحل حیوانی تا رسیدن به کمال انسانی با پیامدهای خونین درگذشته های دور و نزدیک که به گوشه هایی ازآن اشاره خواهم کرد. اما اینجا قصد نگارنده تبیین خشونتِ سازمان یافته است که در جمهوری اسلامی رواج پیدا کرده و به صورت قانون نا نوشته اجرا میشود. آن هم درسطح گسترده و درکلیۀ نهادهای رسمی وغیررسمی کشور به گونه ای از عادت های روزانۀ مردم درآمده و نفوذِ اثراتش همه جا در خانواده ها درکوچه وبازار، درمراکز دولتی و ملی وآموزشی فرهنگی وعبادی وکارگری جاریست. هرجا که پا میگذاری، آثار ویرانگرش را میبینی. تا جائی که نهادهای مدنی را نیز زیرچترخود گرفته و فاصلۀ چندانی نمانده که به هویتِ ملی بچسبد. واز این رو ساده انگاریست که به بهانۀ کج فهمی های عوامانه، از کناراین پدیدۀ شوم بسادگی گذشت و رسمی شدنِ ادبیاتِ خشونت - موریانه ای که به جان فرهنگ افتاده - را سرسری گرفت.
دررویاروئی با خشونت به منظورکاستن ازپیامدهایش، شناسائی وتمیزعواملی که اساس آن راشکل داده باید به دقت مطالعه کرد تا زدودن آن ازفرهنگ فراهم گردد. به تجربه میتوان ازنادانی وبرتری طلبیها سخن گفت واین گونه خصلت ها را به چالش گرفت. ضعفِ نفسِ مدعیانِ درمانده وجاه طلب نشان داده که بدون داشتن هیچگونه پیش فرض استدلالی، هرچه خلاف عقیده اش بوده را نفی میکند. کمترین مخالفِ خود را برنمیتابد. دشمن سرسخت دگراندیشان است. با تعصب شدید هرمخالف را میکوبد. باور دیگران را با توهین و تحقیر و افترا به سخره میگیرد. جهل ونادانی خود را در قبای فضیلت به نمایش میگذارد تا ضعفهایش را بپوشاند. بلند پروازیهای بیمایگانِ شکست خورده سرانجام به خشونت میکشد. با تمایلات شدید قدرت طلبی فکرمیکند هرآنچه که میاندیشد و میگوید، کاملاَ درست، قطعی، ابدی وتغییر نا پذیراست. واگرمذهبی باشد، باورهایش، آمیخته با فرهنگِ ایمانی با رنگ و لعاب ریائیِ فقهی ( که مدتیست بدجوری در ادبیات رخنه کرده ) هریاوه وگزافه راوحی مُنزل میپندارد و، آنچه را که درخیالش پرورانده، بال و پرمیدهد. میگستراند. دردفاع از پروردۀ خیالی خود، دیوانه وار با نادیده گرفتن معیارهای ایمان و اخلاق تا پای هرگونه تجاوز پیش میرود. مرتکب قتل نفس میشود. و اگر صاحب قدرت و مقامی باشد، و تکیه گاه قانونی یا مذهبی هم داشته باشد که خداهم نمیتواند جلودارش باشد. دیوارهای دین و قانون را درهم میکوبد خدا و پیامبرانش را به محاکمه میطلبد. حکم به جنایت میدهد. هرگونه تجاوز به دیگران را ازحقوق مسلم خود میشمارد. فرمان به قتل عام میدهد. هزاران زن ومرد زندانیِ دگراندیش را دسته جمعی سردار میفرستد. ازتمیزدرست و نادرست، از تشخیص دوست ودشمن درمیماند. فراوان دروغ میگوید بیشرمانه نه درخفاکه درآشکاروعریان. با دهها ریاکاریها و بدآموزیهای ننگین. با افکار پریشان و مالیخولیائیِ خود، درپایبندی باورهای پوچ چنان محکم و استوارسخن میگوید که، هرعاقلی ازوقاحتش حیران میماند. بدون احساس ذره ای شرم و گناه، وقاحت را با دیانت میآراید وخودِ خودش را قانون میپندارد. لبریزازخود محوری وآمریتِ فردی، از کوچک ترین تکان اجتماعی، در بیم و هراس به هر دری میزند و ازبهم خوردن سکوت قبرستانی دیوانه میشود.

درخمرۀ نخبه سازی ازچنین دیوانۀ آدمخوار، دراین گنداب ازلی، نابغۀ مقدس بیرون میزند وبا گنبد طلائی به دهها مرکز بت پرستی افزوده میشود.

صحنه های تاریخ عبرت آموز است. حوادثِ عجیب فراوان در سینه دارد. وپایان نکبتبار خشونت را روایت میکند. تباه شدن آمال انسان ها و همچنان سرانجامِ شوم عاملان خشونت را توضیح میدهد .
مشروعیت بخشیدن به خشونت که درفرهنگ ما چا افتاده ازرشد بالائی دراین خاک پرگهربرخورداراست. ما که ازتاریخ قبل از اسلام روایتِ مستند چندان درست و حسابی دردست نداریم هرچه داریم بعد ازحملۀ اسلام و آمدن دین مبین اسلام است به این سرزمین. اندک اطلاعاتِ قبل ازاسلام هم که به ما رسیده استنساخ یا استنتاج از متون دیگران است. به نقل از تاریخ طبری آمده است :
«خسرو انوشیروان درشوراها چنین وانمود میکرد که دیگران هم عقیدۀ خود را بگوید. ولی در حقیقت این کار تظاهری بیش نبود. طبری مینویسد: که راجع به دفاتر مالیاتی جدید خسرو شورائی تشکیل داد و گفت هرکس ایرادی دارد اظهار کند. همه ساکت ماندند، چون پادشاه بارسوم سئوال خود را تکرار کرد، مردی ازجای برخاست و با کمال ادب پرسید که پادشاه خراج دائمی براشیاء ناپایدار تحمیل فرموده و این به مرور زمان دراخذ خراج موجب ظلم خواهد شد. آنگاه خسرو فریاد برآورد که ای مرد بدبخت گستاخ، تو از چه طبقه مردمانی؟! عرض کرد از دبیرانم. خسرو فرمود تا دیگر دبیران او را آنقدر با قلمدان بزدند تا بمُرد. آنگاه همه حاضران گفتند شاهنشاه همه خراج هایی را که مقرر فرموده عدالت است.»

طبع فروتن، ملازمۀ شرف و وسعت فکر است. آن کس که ییمانۀ انسانی اش پر است، فروتن هم هست. درعریان کردن فکر و باورهای خود، ولو برخلاف رسم جاری، صریح و روراست بی کمترین هراس حرفش را میزند وعقیده اش را با مردم درمیان میگذارد. از زورگوئی و خشونت متنفراست. پرورش اندیشه ها برای او یک ضرورت حیاتی ست. مانند باغبانی دلسوز، مراقب شکفتن نهال های نورس بشری ست.
پذیرفتن ضعف ازعزت نفس است. چیزی ازشأن و شرف آدمی نمیکاهد. و برعکس، جامعه را با توان و نیروی عقل نقاد آشنا میکند. دراین آشنائی، شعور، شعار را ازصحنه بیرون میراند و فرهنگ نقد چهره میگشاید. حلقۀ رابطه ها محکمتر و بهم پیوسته تر میشود. بار فرهنگیِ اجتماعی رو به کمال میرود. انسانیت و هستی را زیبا و زیباتر مینمایاند. فروغ جاودانه میبخشد.
اما، خشونت، تکفیر وشمشیر، دشمنی و نفرت و ویرانی، انسانیت و زندگانی را به گند وگُه میکشاند. وخشونتگرا را در گنداب عفن میغلتاند.

فاجعه زمانی اوج میکیرد که عاشق قدرت، برمسند قدرت تکیه میزند. مسئولیت میپذیرد. مسئولیتی که نه لیاقتش را دارد و نه توان درکش را. از تصادف روزگار در جمع ابلهانِ مسخ گمارده شده به کاری غلط انداز ... و قدرت و خشونت را همجوش میکند. دراین آمیزش نحوست بار، استبداد عریان تمامیِ نهادهای مدنی را ویران، و خشونت، در جامۀ عاریتی، با مشروعیت قانونی یک کاسه میشود. طولی نمیکشد که قانون میشود. خشونت اصل قانون میشود. اتفاق افتاده که دربستراین همجوشی، منشاء فکری قدرتمدار از یک آفریننده مجهول با فرامین خیالی، اندیشه های مالیخولیائی خود را درجایگاه خدائی به مردم تحمیل و ازاین راه هرگونه چپاول و شیادی و قتل و جنایت را به آن منشاء فکری خود ربط داده است. که فعلا این مسئله مورد بحث ما نیست ولی این انفاق، به طور قطع رخ داده است.
می گویند اعراب مهاجم وقتی به ایران هجوم آوردند کتابخانه ها را سوزاندند و با آتش کتاب ها حمام های شهرهای ویران شده را داغ کردند تا نمازبخوانند وغسل کنند.
ممکن است که درکیفیت این روایت مبالغه و گزافه بوده باشد. اما نباید ازاصل به روایت شک کرد. حتما کتاب خانه های زیادی دراکناف سرزمین پهناور ایران وجود داشته. چرا که درآن روزگاران دولت ایران یکی از دوقدرت بزرگ منطقه بوده و لازمه جاه و جلال دربار با عظمت و قدرت و شوکت پادشاهی، حضور دانشمندان و دانش پژوهان را یک امر الزامی قلمداد می کرد. به یقین وجود کتابخانه ها نه تنها تشریفاتی نبوده، بلکه قرائن نشان میدهد که به منظور پرورش نخبگان و رشد افکار شاهزادگان و نجبای دربار و طبقات برگزیده، وجود کتابخانه ها بعنوان ابزار اصلی معارف، یک ضرورت، و واقعیت الزامی بوده است. 1
حال به آن جانور نابخردی که ازروی جهل مطلق، فرمان کتابسوزی را داده و ذخایرعلمی و فرهنگی کشور مغلوب را به آتش کشیده، جز لعن و نفرین چه کار میشود حواله کرد! طرفه آن که ازهمان آغاز وقتی اعراب وارد منطقه شدند هر جا پا گذاشتند با خون و خونریزی و غارت به زور شمشیر، اول مردم را مسلمان کرده و سپس خیلی چیزها از فرهنگ مغلوب اخذ کردند. دراین بده و بستان جبری، شیوه های اکتسابی تغییری دراصول اسلام نداد. اصول برجا ماند. اصولی که ایمان بود و رسمیت یافت. اما با چه بهائی؟! با جنایت ها و آدمکشی ها و ویرانی های وحشیانه.
در این دین تازه که اسلام بود، عقل کاره ای نبود و نیست. عقل، درهیچیک ازادیان ابراهیمی کاره ای نیست. محلی از اعراب ندارد. دین یعنی ایمان کور. دین، هراندیشه را به دارمیکشد. دین، زندانبان عقل وتفکر آدمیست که پیشوایان زندانبانی اش را برعهده دارند. رسالتِ این جماعت انگل برای کنترل ایمانِ مؤمنان است. درزنجیرۀ دینی تنها ایمان کور است که مؤمن واقعی را کمال مبیخشد. بنا براین، دین، نه تنها وقعی به عقل نمیگذارد. بلکه دشمنِ خونی و سرسختِ دانائی و آگاهی است. و تنها ایمان است که سرنوشت او را در دنیا و آخرت رقم میزند. خیلی هم که زور بزنی و ازعقل وخرد با فقیه مسلمان بحث کنی، عقل را درسایۀ ایمان و درسایبانی به وسعت یک تارمو قرار میدهد و با همان، طنابِ دار دورگردنت را میبافد. با چنین زمینه ها وقتی که عقل را درمسلخ ایمان سر بریدند، رسوم عرب جاهلیت یعنی: دست وپا بریدن و گردن زدن و سنگسار زن، جایگزین فرمان الهی شد. هرکس هم پرسید اینها را چه کسی و درکجا به شما ابلاغ کرده که ازانظار دیگران پنهان ماند و فقط شما دیدید ورؤیت ش کردید؟ گردنش رفت زیرساطور. با این ساطورها بود که خشونت رسمی شد. رسمیتِ آسمانی ومنزلتِ فرمان الهی پیدا کرد. و انسان در نقش گوسفندِ مطیع، درگروِ رمه داران و چوپانان آزمند درآمد. همۀ نهادهای برآمده ازچنین اصول ایمانی با تاریخ بالا آمد و نسل ها را درآغوشش پروراند. آمدند و رفتند و مؤمنان هم کنارجویی نشستند وگذر عمر را تماشا کردند. البته این ازعافیت طلبی نبود از اعتیاد بود. اعتیاد به بی اندیشگی را نهادی کرد واوهام را قدرت بخشید . بعنوان اصلی از زندگی، ذهنِ لبریزازمفروضاتش را اشغال کرد. تا فقها و دزدان عمامه دار درتخت سلطنت نشستند. واین بار مؤمن درسنگسار و قتل زن فاسق و زناکار آستین ها را بالازد ومشارکت کرد. در گردن زدن مرد مرتدٍ دگراندیش نقشِ جلاد را برعهده گرفت. ازتصوراینکه یک راست میبرندش به بهشت، به توحش خود بالید وخوی حیوانی اش را فضیلت شمرد. تکرارِ وعده های جهان پس ازمرگ در تبلیغات سازمان یافتۀ رسمی، دین و دل ازساده اندیشان ربود. ازتصورخوشگذرانی های جهان پس ازمرگ تا آنجا پیش رفت که بهشت پاتوق جنایتکاران شد. ملایان، غارت و چپاول را به طرز بیسابقه ای شروع کردند. با نام خدا ودین اسلام داروندار مردم را به چپاول بردند. وحشت و بیم وهراس وآدمکشی را رواج دادند. در پرتو طاعت و بندگی ذلت و فلاکت به اوج رسید. مردم وامانده و مفلوک چراغ به دست دنبالِ خان مغول میگشتند که بیاید و جلویغماگری عمامه داران قرآن به دست را بگیرد. ملایان، برای چپاول وغارت کشور، دروغ هایی گفتند وترفندهایی بستند که عقل ها حیران ماند. اگرهم چنگیزخان پیدایش میشد، سال ها میبایست پادوئی میکرد پیش اینها تا رسم و رسوم چپاول شیعی را یاد بگیرد.

اشاره کردم که خشونت با فاجعه های زیادی درگذشتۀ تاریخ ما حضورداشته :
درحکومت آل مظفر، که اعقاب ایرانی فاتحان عرب بودند، درحکمرانی امیرمبارزالدین آمده است که : بارها وی قرائت قران و نماز را قطع می کرد تا به دست خود مجرمی را که به نزد او آورده بودند گردن بزند. او پس از عمل گوئی هیچ اتفاقی نیفتاده، مجدداَ قرائت کتاب مقدس را ادامه می داد. وی درمدت حکومت خویش لااقل هشتصد نفر (800) را گردن زد.2
درحملۀ تیمور به اصفهان: کله مناره های بسیار ازهفتاد هزار جمجمه اصفهانیان برپاشد. 3
شاه اسماعیل صفوی باسرهای بریده ازبکان مناره ها برپاکرد.4
نادرشاه بعد از قلع وقمع قیام دوم مردم شیروان 14 من (42) کیلو چشم شورشیان را برای شاه فرستاد. 5
شاه عباس صفوی دشمن سرسخت خود را وقتی مغلوب میکند ازجسدش نیز انتقام میگیرد. جسد شبک خان ازبک را در وسط میدان انداختند و سپس به صوفیان فرمان داد تا جسدش را خوردند. 6

در کتابی که سال ها پیش درایران منتشر شده عکسی از دوران قاجار به چاپ رسیده با چهار سر بریده در نیزه های بلند که در ملاء عام وسیلۀ عوامل حکومتی به نمایش گذاشته شده است. نوشته زیرعکس جلب توجه میکند: "دردوره قاجاریریدن سر رواج داشت." 7

درسال 1324 درحکومت صدر دراردبیل میرخاص نامی درکسوت روحانی که نمایندۀ مرجع تقلید دران نواحی بود، حکم رجم (سنگسار) را اجرا کرد. 8
این روحانی آدمکش چند نفر از دهقانان عامی و بیسواد را که شایع کرده بودند عضویت حزب توده را پذیرفته اند به تحریک مالکان و متنفذان محلی درمیدان روستا آتش زده بود. همان جا. 9
درآذرماه 1325 وقتی حملۀ ارتش به سمت آذربایجان شروع شد، قهرمانی را درباسمنج (دوفرسخی شرق تبریز) در وسط خیابان خواباندند با وضع فجیعی گوش تا گوش سرش را بریدند. سرخونالودش را برسر چوب بلندی زدند وهلهله کنان دور محلات و کوچه ها گرداندند .10
ذکراین نمونه ها ازاین جهت قابل تأمل است که خشونت برآمده از قدرت، درتاریخ پایگاه و منزلت قانونی خود را تا به امروزحفظ کرده. نباید فراموش کرد که خشونت قبل ازاسلام هم بوده و بخشی ازقدرت حکومت های وقت را نمایندگی میکرده است. با این تفاوت فاحش، که ایرانیان درکشورگشائی ها، با دین و آئین مردمان مغلوب کاری نداشتند. وآزادی مذهب بین کشورهای شکست خورده کاملا رعایت میشد. 11 [مطالعۀ این سند جالب قابل تأمل است.] اسلام این رسم کهن را مراعات نکرد.

درحملۀ اسلام، روش "زورچپانی" دین درسرزمین های شکست خورده، آفت های بزرگی بارآورده که اثراتِ ننگینش هنوز بروجدانها سنگینی میکند. گذشته ازاینکه آفرینندۀ مهربانِ هستی به ضرب شمشیررنگ خون گرفت. طاعت و بندگی وزیستِ بنده وار زیرسلطۀ حاکمیت ایمان کور، نسل ها را درزنجیرعبودیت به بندکشید وتباه کرد. با زاد و ولد حیرت آوری رشد کردند. به امیدِ اینکه پس ازمرگ، در غرفه های عطرآگین بهشتی کنارنهرهای شیروعسل از لذت هماغوشی با انواع پریچه های نر وماده سیراب خواهند شد.
اینکه امروزه به اندازۀ انگشتان یک دست، متفکر واندیشمند از این جماعتِ میلیاردی درسراسر جهان دیده نمیشود، میوۀ شوم آن هجوم و فرهنگِ طاعتِ وبندگی و بنده پروری، ازهمه مهمتر وعده های بیهوده وبیجای دنیای پس ازمرگ است.
برگردیم به بحثِ اولیه که انگار کمی دورافتادیم ازاصل موضوع .
با آمدنِ حکومت اسلامی، این بار"خشونت" بعنوان فریضۀ دینی باتصویب مجلس قانونی وهمگانی شد. آدمکشی، دار و طناب ازاصول پایدار فرهنگ با الزامات اسلامی، اخلاق مردمی را تحت نفوذ قرارداد. لحن گویش و خوانش مردم و رفتارهای روزانه به خشونت گرائید. خشونت درسیاست ومذهب با مؤلفه های تازه ازخدعه وفریب در رنگ ولعابی از کرامت انسان خدایی وارد زندگی مردم شد. وآن خدای بخشنده و مهربان که الفبای آموزش نوباوگان بود، درسیمای جلادِ خونخوار و جبارستمگر، سراسر وطن را به خون کشید. رژیم اسلامی با این شیوۀ ننگین فرهنگ را از معنویت تهی کرد همچنین مردم را از باورهای دینی. توحش و زندان، جای تسامح و گذشت و مهربانی های ریشه دار را گرفت.
خلاصه اینکه خشونت، عارضه های منحصر به فردِ خود را دارد که با شتابی حیرت انگیزکل جامعه را آلوده میکند. شرم و حیا، این عطیۀ انسانیِ آفرینش را از چهره ها میزداید. بیشرمی و دریوزگی و درندگی را به جایش مینشاند. دست های آفریننده و مهربان رنگ خون میگیرد با چنگال های خونین، برای دریدن آدم و آدمخواری. و زمانی میرسد که با ظاهری به شکل و شمایل آدمی، اما درباطن گرگ درنده با همان صفت وخصلتهای وحشیانه اش ظاهرمیشود و مرتکب هرگونه قتل وجنابت میشود. واگربه سبب پیری وکندی دندان، توانائیِ حمله و دریدن نداشته باشد، ازشنیدن خبر هرجنایت شاد وشنگول میشود وچهره میگشاید. نمونۀ اش را درنهایت شگفتی درهمین هفته های اخیرهمگی شاهد بودیم.
بیجا نبود که روحانی شیعۀ عقب ماندۀ علیل الفکر، مرجع فکری رئیس جمهور، در فردای اعدام دوجوان 19 ساله و 26 ساله، درنهایت بیشرمی و بی کمترین آزرم از مردم، که از برکت وجودشان عمامه به سرشده، اعدام دوجوان را به جلادان و آدمکشان جمهوری اسلامی تبریک میگوید و از آدمخوارانِ حکومت میخواهد که جوانانِ بیشتری را بکشند! این وقاحت و بیشرمی، تنها از نمک ناشناسان بی ایمان برمیآید که در لباس روحانیت، با ابزار مذهبی و فریب عوام، مردم یک کشور را به بند کشیده اند.
وامروزه روز، رواج چپاول و دزدی و فسادِ آشکار درکشوراسلامی، زیرنظرحکومتِ روحانیتِ شیعه، به جائی رسیده که «عصا را از دست کور میدزدند»!

با تکیه به تجربه های تاریخ، اطمینان باید داشت که چراغ این ظلم و ستم هم خاموش میشود. رهبران خون آشام نیزبا افکار بدوی، از تخت خیالپردازی ها واژگون شده، درگنداب تعفنِ لعن ونفربن به خونخواران جهان میپیوندند. به ننگینی و بدنامی. بدجوری هم ننگین، در ردیف تبهکاران و بد نامان تاریخ ماندگار میشوند برای عبرت آیندگان.

___________________________________________________________________________
زیرنویس
1 - «درتوراة کتاب استر که ازخشایارشا سخن رفته داستانی است که درحدود سه سدۀ پیش از مسیح نوشته شده درچندین جا آمده است که فرمان یا نامۀ پادشاه به هرکشوری که درزیرفرمان وی بود به زبان و خط رایج همان کشور نوشته میشد و ازآن جمله درباب هشتم فقره 9 میگوید :«صد و بیست و هفت کشور،ازهند تا حبشه نامه و ازبرای هرکشور خط و زبان همان قوم را به کاربردند وازبرای یهودیان هم به خط و زبان آنان نوشتند. باز درتوراة درکتاب عزرا درباب چهارم، فقره 7 آمده است درروزگار اردشیر اول (درازدست) مهرداد و تبیل ویاران دیگر آنان به خط آرامی و با ترجمۀ آرامی نامه به اردشیر پادشاه ایران نوشتند. و توکیدیدس یونانی که درسال 395 پیش ازمیلاد مسیح درگذشت درتاریخش مینویسد : مردمان آتن گذاشتند نامه ای که فرستادۀ اردشیراول ازپادشاه خود آورده بود و به زبان آشوری = ارامی نوشته شده بود ازبرای اسپارتها ترجمه کنند.» ص 155 فرهنگ ایران باستان. بخش نخست. انتشارات دانشکاه تهران 1542 چاپ سوم 2536 شاهنشاهی نگارش پورداود.
2 – ایران ازدوران باستان تا قرن هیجدهم.ج2 پطروشفسکی با دیگرنویسندگان روسی ترجمه کریم کشاورز ص437
3 – همان ص 461. 4: همان ص 504. 5: همان ص 644
6– نصرالله فلسفی زندگانی شاه عیاس صفوی ج 1 ص 158
7– کتاب عکس های قدیم تهران به کوشش داریوش تهامی سال 1376چاپ نخست تهران
8 و 9– گذشته چراغ راه آینده ج 1 انتشارات زبرجد ص 243 تاریخ نشرندارد
10 – همان ج 2 انتشارات زبرجد ص 422 تاریخ نشر ندارد
11 – آرامش دوستدار مینویسد: رعایت آئین بیگانه در جوامع کهن و ازجمله درایران به عنوان تمیز قومیت و بومیت خود ازدیگری حکم فرهنگ فطری شدۀ سیاسی را داشت و قانونی نانوشته بود. کوروش و داریوش نخستین زمامدارانی هستند که این حرمت آیینی را به صورت رفتار سیاسی درمیآورند وآن را درکشورداری خود درسرزمین های مغلوب نیز به کار میبرند. شواهد تاریخی آن معروفند. ... ... ... برای نخستین بار در دنیای کهن تئودوسیوس امپراتور روم این پیمان عرفی را با دولتی کردن دین مسیحی و ممنوع ساختن دین رومی میشکند ... ... اسلام دومین دولت دینی درتاریخ است که با تحمیل خود براقوام، آنها را با اعراض ار آئین شان وا میدارد. ...» آرامش دوستدار درخویشاوندی پنهان به کوشش بهرام محبی . انتشارات فروغ ، نشردنا. چاپ و صحافی مرتضوی، کلن. چاپ اول 1387 صص194 - 193

Sunday, April 25, 2010

این را بخوانید وکمی به فکربیفتید

یک روزصبح سرد زمستان سال 2007 درواشینگتن مرکزدولت آمریکا مردی دردالان یک ایستگاه مترو با ویولون شش قطعه از پارتیتاهای ساخته باخ را به مدت 45 دقیقه نواخت. دراین مدت درحدود دوهزار نفر از جلواو در دالان گذشتند، بیشترشان برای رفتن به سرکارشان. سه دقیقه بعد از آن که مرد شروع به نواختن کرده بود یک مرد میانسال متوجه شد که کسی دارد ویولون مینوازد. این مرد یک کم یواش کرد و چند لحظه گوش کرد و بعد تند کرد رفت تا دیرش نشود.
چهاردقیقه بعد این ویولون نواز اولین یک دلاری را که کسی درکلاه او انداخت دریافت. زنی پولی را انداخت ونماند ورفت.
شش دقیقه بعد یک مرد جوان تکیه زد به دیوار تا گوش کند، اما چند لحظه بعد نگاهی به ساعت خود انداخت و رفت.
ده دقیقه گذشت. یک پسربچه سه ساله ایستاد اما مادرش دستش را گرفت و کشید. بچه دوباره ایستاد اما مادرش بازاورا کشاند و برد. اما بچه همچنان که کشیده میشد سرش را برمیگرداند تا نوازنده را ببیند. اما کشانده میشد و رفت. چند بچه دیگر رسیدند و همین جور کشیده شدند و برده شدند و رفتند. بی استثناء .
شد چهل دقیقه .
ویولون زن همچنان زده بود. فقط شش نفر ایستاده بودند به مدت کوتاهی که گوش بدهند . بروند. تقریبا بیست نفر پول تو کلاه نوازنده انداخته بودند اما نمانده بودند. بعد از چند لحظه رفته بودند. ویولون زن سی و دو دلار درکلاهش ریخته شده بود. یک ساعت بعد ویولونش را گذاشت درجعبه. سکوت بود. کسی نبودکه دست بزند. کسی دست نزده بود. هیچ جور تحسین و تشویقی نشده بود. سرجعبه را بست و آرام رفت. هیچکس هم نفهمید که این ویولون زن جوشوا بل است یکی ازبزرگترین ویولونیست های امروز دنیا. قطعه هائی که نواخت از پیچیده ترین کارهائی است که درطول تاریخ موسیقی آفریده شده است، ویولونی که با آن این قطعه ها را مینواخت از گرانترین ویولون های دنیاست و سه ملیون و پانصدهزار دلار قیمت دارد. دوروز پیشرهم همین نوازنده با همین ویولون همین قطعه ها را درتالاری درشهر بوستون نواخت که تمام بلیت های برای کنسرتش به فروش رفته بود و بهای هر بلیت یک صددلار بود.
این واقعه ایست واقعی. ترتیب این کار دردالان متروی واشینگتن را روزنامه واشینگتن پست داد، برای یک نوع تجربۀ اجتماعی.
ازاین تجربه سه سئوال بیرون میآوریم:
1 – در یک جای عادی معمولی در یک ساعت غیرمعمولی آیا میتوانیم درست درک کنیم، یا آیا خودمان را جمع و جور کنیم که درست بفهمیم ؟
2 – آیا گذشت داریم که کمی صبر کنیم، کمی حواسمان را جمع کنیم، کمی بخواهیم بفهمیم ؟
3 – آیا قریحه را میتوانیم خودمان کشف کنیم و درک کنیم یا باید با سروصدا به خوردمان بدهند و به ما به ضرب عادت وجار و جنجال بقبولانند، تا ما فکر کنیم که می فهمیم؟
به هرحال بک نتیجه میتوانیم بگیریم و آن اینست که :
اگر به خودمان وقت ندهیم که زیباترین ساخته های موسیقی را ازسوی ماهرترین نوازنده ها که روی بهترین ابزار موسیقی زده میشود بشنویم و دریابیم چقدر چیزهای درجه اول دیگر را که از سوی برجسته ترین ادم ها دردسترس ما میافتد از دست میدهیم و توجه نمیکنیم و نمی فهمیم چون درگیر عادت و پیشداوری های خودمان مانده ایم.